یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ | ساعت --:--:-- | بندرعباس ۳۲ درجه
خبر فوری
مصاحبه

سوین و پدری که نرسید

نویسنده: زینب بیلری _خبرنگار ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ۹ دقیقه مطالعه ۳۳ بازدید
سوین قریشی جلابی، دختر شهید فرشید قریشی از شهدای ناوشکن دناست. پدرش ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید و حدود ۴۰ روز بعد، سوین به دنیا آمد.

سوین قریشی جلابی، دختر شهید فرشید قریشی از شهدای ناوشکن دناست. پدرش ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید و حدود ۴۰ روز بعد، سوین به دنیا آمد.

روایت سوین چهارماهه؛ دختری که پدرش پیش از تولد او به شهادت رسید و آخرین سفارش پدر، مراقبت از مادر و فرزندش بود

سوین هنوز آن‌قدر کوچک است که نمی‌داند پدر چیست، چرا عکس مردی در خانه هست که قرار است روزی او را «بابا» صدا بزند و چرا مادرش وقتی از او حرف می‌زند، میان جمله‌هایش خاطره و دلتنگی را با هم مرور می‌کند. سوین فقط چهار ماه و اندی دارد؛ اما پشت همین ماه‌های کوتاه زندگی، قصه مردی قرار گرفته که هرگز فرصت نکرد دخترش را در آغوش بگیرد. دختری که پدرش را ندید اما با نامی بزرگ می‌شود که خود او برایش انتخاب کرده است.

سوین قریشی جلابی، دختر شهید فرشید قریشی از شهدای ناوشکن دناست. پدرش ۱۳ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید و حدود ۴۰ روز بعد، سوین به دنیا آمد. در روزهایی که باید خانه برای تولد یک نوزاد آماده می‌شد، مادر سوین با داغی روبه‌رو شد که هیچ‌کس برای آن آماده نیست. او هنگام شهادت همسرش هشت ماهه باردار بود و هنوز چشم انتظار بازگشت مردی بود که قرار بود تولد دخترشان را ببیند.

برای مادر سوین، خبر شهادت فقط از دست دادن همسر نبود؛ پایان انتظاری بود که برای دیدن دوباره پدر و فرزند شکل گرفته بود. او در حالی با این خبر روبه‌رو شد که سوین هنوز در وجودش بود و هر روز به تولدش نزدیک‌تر می‌شد. پذیرفتن شهادت همسر برایش سخت بود؛ مردی که قرار بود بازگردد و کنار خانواده‌اش باشد، دیگر بازنمی‌گشت.

اما سوین پیش از آنکه به دنیا بیاید، بخشی از خاطرات پدرش شده بود. آخرین باری که شهید فرشید قریشی کنار همسرش بود، سوین هنوز متولد نشده بود. او همراه همسرش برای سونوگرافی آنومالی رفته بود؛ روزهایی که انتظار تولد فرزندشان را می‌کشیدند و هنوز آینده را در کنار هم تصور می‌کردند. آن دیدار شاید برای آن دو یک روز معمولی در دوران بارداری بود، اما امروز برای مادر سوین تبدیل به یکی از آخرین خاطراتی شده است که از همسرش در ذهن دارد.

فرشید قریشی دخترش را ندید، اما نامش را خودش انتخاب کرد. سوین برای او تنها کودکی که در راه بود نبود؛ دختری بود که پدر پیش از تولدش به او فکر کرده بود. مادرش می‌گوید همسرش سوین را بسیار دوست داشت و نام او را خودش انتخاب کرده بود؛ نامی که برای خانواده با عشق و محبت و علاقه به خدا پیوند خورده است. حالا همین نام برای سوین بخشی از میراث پدر شده است؛ میراثی که از روز تولد همراه اوست.

روزهای پیش از مأموریت نیز برای فرشید قریشی با صحبت از دریا و خدمت همراه بود. به گفته همسرش، او حدود سه ماه پیش از رفتن به مأموریت بیشتر درباره رفتن به دریا و علاقه‌اش به خدمت به کشور و مردم صحبت می‌کرد. این مأموریت برای او داوطلبانه بود و خودش با خواست و علاقه برای انجام آن راهی دریا شد. برای خانواده اما رفتن او معنای دیگری داشت؛ یک دوری که قرار بود موقت باشد و در نهایت به بازگشت او به خانه ختم شود.

آخرین تماس شهید فرشید قریشی با همسرش روز ۱۲ اسفند بود؛ تنها یک روز پیش از شهادت. تماس با احوالپرسی آغاز شد اما حرف‌هایی که آن روز میان آنها رد و بدل شد، بعدها به آخرین یادگار مادر سوین از همسرش تبدیل شد. فرشید درباره مأموریت و دوری صحبت کرد و به همسرش گفت که ممکن است حضورش در دریا طولانی شود و آنها باید صبر کنند. گفته بود: «مجبوریم از هم دور باشیم، چاره‌ای جز صبر نیست چون ممکنه دریا طول بکشه.»

او از همسرش خواسته بود قوی بماند و به او گفته بود: «باید همیشه قوی بمونی، می‌دونم قوی هستی و مادر صبور و دلسوز.» حرف‌هایی که شاید در همان لحظه تنها دلگرمی یک مرد برای همسرش در روزهای دوری بود، اما امروز برای مادر سوین معنایی عمیق‌تر دارد؛ چون آخرین کلماتی بود که از همسرش شنید.

در پایان همان تماس، فرشید قریشی درباره همسر و فرزندش نگرانی داشت و گفت: «دستم برای مراقبت از تو کوتاهه، مراقب خودت و سوین باش.» این جمله، آخرین سفارش مردی شد که هنوز دخترش را ندیده بود. او نمی‌دانست این تماس آخرین گفت‌وگویش با همسر خواهد بود و مادر سوین نیز نمی‌دانست چند ساعت بعد، آخرین امیدش به بازگشت همسر، جای خود را به خبر شهادت خواهد داد.

روز ۱۳ اسفند، خبر شهادت رسید. سوین هنوز در شکم مادرش بود و مادر همچنان چشم انتظار بود. حالا باید در حالی دوران بارداری را ادامه می‌داد که می‌دانست همسرش دیگر بازنمی‌گردد. سوین حدود ۴۰ روز بعد به دنیا آمد؛ کودکی که نخستین روزهای زندگی‌اش را بدون حضور پدر آغاز کرد، اما نام پدر و خاطره او از همان روزهای نخست بخشی از زندگی‌اش شد. حالا سوین چهار ماه و اندی دارد. هنوز برای فهمیدن معنای نبودن پدر کوچک است. هنوز نمی‌تواند عکس او را نگاه کند و بداند مردی که در تصویر ایستاده، همان کسی است که قرار بود دستش را بگیرد و بزرگشدنش را ببیند. اما روزی خواهد رسید که از مادرش درباره پدرش سؤال کند و بخواهد بداند او چه کسی بوده است.
مادر سوین برای آن روز پاسخ دارد. می‌خواهد از مهربانی و دلسوزی پدرش برای دخترش بگوید؛ از شجاعت و فداکاری او و از اینکه خدمت به کشور و مردم برایش اهمیت داشت. می‌خواهد سوین بداند پدرش پیش از آنکه او را ببیند، دوستش داشت و برایش نام انتخاب کرده بود. می‌خواهد دخترش بداند که نبودن پدر، به معنای نبودن یاد و نام او نیست.
شاید روزی سوین از مادرش بپرسد: «بابام کی بود؟» و مادرش برایش از مردی بگوید که آخرین بار زمانی او را دید که هنوز در شکم مادرش بود. از پدری بگوید که برای سونوگرافی آنومالی همراه خانواده آمده بود، از تولد دخترش خبر داشت و برای او نامی انتخاب کرده بود اما فرصت نکرد چهره‌اش را ببیند. شاید برای سوین سخت باشد که بفهمد چرا هیچ خاطره‌ای از پدرش ندارد، اما مادرش می‌خواهد جای خالی این خاطرات را با روایت زندگی او پر کند.
مادر سوین می‌گوید بیش از هر چیز دوست دارد دخترش شجاعت، فداکاری و ازخودگذشتگی پدرش را بشناسد. او نمی‌خواهد سوین تنها با غم نبود پدر بزرگ شود. می‌خواهد بداند پدرش چرا رفت، به چه چیزی باور داشت و چرا خدمت به مردم و کشور را انتخاب کرد.
برای آینده دخترش نیز پیامی دارد؛ پیامی که شاید سال‌ها بعد سوین آن را بخواند و تازه معنای هر کلمه‌اش را بفهمد: «دخترم همیشه سرت را بالا بگیر و به سمت موفقیت پیش برو. مبادا ذره‌ای از نبود پدر غمگین باشی چراکه شهدا زنده‌اند و پدرت همیشه در همه حال کنارتوست. سرت را بالا بگیر چراکه شهادت افتخار ماست.»
مادر سوین امروز در کنار دلتنگی، از افتخاری که نام همسرش برای خانواده به جا گذاشته نیز سخن می‌گوید. برای او، فرشید فقط همسر و پدر کودکی بود که هنوز به دنیا نیامده بود؛ مردی بود که به خدمت علاقه داشت و با انتخابی داوطلبانه راهی مأموریت شد. حالا قرار است دخترش سال‌ها بعد، پدرش را از همین روایت‌ها بشناسد.
اما قصه سوین فقط قصه یک کودک نیست. در میان خانواده شهدای ناوشکن دنا، کودکان دیگری نیز هستند که پدرانشان را در نخستین ماه‌ها یا سال‌های زندگی از دست داده‌اند. کودکانی که هنوز معنای داغ و شهادت را نمی‌دانند اما قرار است بزرگ شوند و بخشی از زندگی خود را با جای خالی پدر سپری کنند.
مادر سوین وقتی این کودکان را می‌بیند، دلش می‌گیرد. خودش بهتر از هر کسی می‌داند کودکی که هنوز معنای پدر را نمی‌فهمد، چگونه ممکن است سال‌ها بعد جای خالی او را احساس کند. او می‌گوید دلش گرفته است که کودکان چه گناهی داشتند که باید داغ پدر ببینند، اما در کنار این دلتنگی به این باور تکیه دارد که خدا مراقب همه آنهاست.
سوین هنوز چهار ماه و اندی بیشتر ندارد. هنوز نمی‌داند پدرش چه کسی بوده و چرا در عکس‌ها هست اما در خانه نیست. هنوز نمی‌داند چرا مادرش وقتی از او حرف می‌زند، همزمان از افتخار و دلتنگی می‌گوید. اما زمان که بگذرد، او آرام‌آرام داستان مردی را خواهد شنید که پدرش بود؛ مردی که دخترش را ندید اما دوستش داشت، نامش را انتخاب کرد و در آخرین تماس خود از مادرش خواست مراقب او باشد.
شاید مهم‌ترین چیزی که سوین از پدرش به ارث برده، نه یک وسیله و نه یک عکس باشد؛ بلکه نامی است که پدر برایش انتخاب کرد و روایتی که مادرش قرار است سال‌ها برای او تعریف کند.
سوین روزی بزرگ خواهد شد و خواهد فهمید پدرش در آخرین روزهای زندگی، نگران او بود؛ دختری که هنوز ندیده بود. خواهد فهمید پدرش به مادرش گفت مراقب سوین باشد و خودش شاید هیچ‌وقت فرصت نکرد این سفارش را عملی کند.
او پدرش را از خاطرات خودش نخواهد شناخت؛ از خاطرات مادرش خواهد شناخت. از آخرین تماس، از سونوگرافی آنومالی، از روزهای انتظار برای تولد و از نامی که پیش از تولد برایش انتخاب شد.
دختری که پدرش را ندید، اما قرار است تمام عمر با یاد او بزرگ شود؛ دختری که قصه زندگی‌اش با یک غیبت آغاز شد، اما نام پدرش قرار است در تمام سال‌های زندگی‌اش همراه او بماند.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *