چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ | ساعت --:--:-- | بندرعباس ۳۷ درجه
خبر فوری
یادداشت

مرد گِل خوار و عطار قند فروش

نویسنده: دریای اندیشه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ ۴ دقیقه مطالعه ۲۵ بازدید
فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.

فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.
عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟
مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی استفاده کنی. در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است. عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.
عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکن، خود را معطل می کرد.
عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟ نه! این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است!
این داستان یکی از حکایت های زیبای مولوی در مثنوی معنوی است.
مولانا در این حکایت تنها به نکوهش دلبستگی به مال و لذت‌های زودگذر دنیا بسنده نمی‌کند، بلکه به یکی از عمیق‌ترین خطاهای انسان اشاره دارد؛ اینکه انسان گاهی گمان می‌کند در حال سود بردن است، در حالی که سرمایه اصلی خود را از دست می‌دهد. مرد گل‌خوار تصور می‌کرد که با خوردن گل، چیزی رایگان به دست آورده است، اما نمی‌دانست هر مشت گِلی که می‌خورد، از وزن قندی که قرار بود دریافت کند کاسته می‌شود. او در حقیقت از جیب خود می‌دزدید.
از نگاه مولانا، بسیاری از انسان‌ها نیز چنین‌اند. آنان ساعت‌ها و روزها از عمر خویش را صرف حرص، حسد، خودنمایی، کینه‌توزی، شهوت‌پرستی و دل‌بستگی‌های بی‌ارزش می‌کنند و می‌پندارند که بهره‌ای از زندگی برده‌اند. اما در واقع، سرمایه گران‌بهای جان، آرامش، معنویت و فرصت رشد خود را از دست می‌دهند. آنان به جای آنکه «قند» حقیقت، معرفت و عشق الهی را به دست آورند، به «گل» عادت‌ها و خواسته‌های نفسانی دل خوش می‌کنند. عطار این حکایت نیز نمادی از قانون الهی و نظام حکیمانه جهان است. او مانع مرد گل‌خوار نمی‌شود، زیرا هر انسانی در انتخاب مسیر خود آزاد است. خداوند نیز بارها راه درست را نشان می‌دهد، اما انسان را مجبور به انتخاب نمی‌کند. هر کس نتیجه انتخاب‌های خویش را خواهد دید؛ همان‌گونه که مرد گل‌خوار در پایان معامله با قندی کمتر از آنچه انتظار داشت روبه‌رو می‌شود.
پیام دیگر این داستان آن است که بزرگ‌ترین زیان‌ها همیشه آشکار نیستند. بسیاری از افراد وقتی سرمایه مالی خود را از دست می‌دهند، متوجه خسارت می‌شوند؛ اما وقتی سرمایه عمر، جوانی، فرصت‌های معنوی، محبت و آرامش درونی را از دست می‌دهند، کمتر به آن توجه می‌کنند. مولانا هشدار می‌دهد که انسان باید مراقب باشد مبادا عمر خویش را صرف چیزهایی کند که در ظاهر شیرین و دلپذیرند، اما در حقیقت از ارزش‌های والاتر زندگی می‌کاهند.
بنابراین، حکایت «مرد گل‌خوار و عطار قندفروش» دعوتی است به خودشناسی و بیداری؛ اینکه هر یک از ما از خود بپرسیم: در ترازوی زندگی، قند را برمی‌گزینیم یا گل را؟ آیا آنچه امروز برایش وقت، نیرو و اندیشه صرف می‌کنیم، سرمایه حقیقی ما را افزون می‌کند یا بی‌آنکه بدانیم از کفه وجودمان می‌کاهد؟
مولانا یادآور می‌شود که انسان خردمند فریب لذت‌های کوتاه‌مدت را نمی‌خورد و سرمایه عمر را با هیچ گل بی‌ارزشی معاوضه نمی‌کند، زیرا می‌داند بهای واقعی زندگی در رشد روح، آگاهی، عشق و نزدیکی به حقیقت نهفته است.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *