میناب هنوز صدای آن روز تلخ را فراموش نکرده است؛ روزی که کلاس‌های درس شجره طیبه، به جای صدای خنده دانش‌آموزان، شاهد حادثه‌ای شد که داغ آن هنوز بر دل خانواده‌ها سنگینی می‌کند. چند ماه از آن روز گذشته و حالا بخش دیگری از بقایای این پاره‌های تن به آغوش خانواده‌ها بازگشته‌اند؛ اما در میان این بازگشت‌ها، یک نام همچنان در انتظار مانده است؛ ماکان.
میناب این روزها روایتگر یک بغض بزرگ است؛ بغض پدرانی که آخرین نشانه‌های فرزندانشان را در آغوش گرفتند و مادرانی که به جای نوازش دست‌های کوچک فرزندشان، با تکه‌هایی از پاره تن خود وداع کردند.
بازگشت بقایای شهدای شجره طیبه، پایان یک انتظار تلخ برای خانواده‌هایی بود که ماه‌ها چشم به راه مانده بودند. برای آنان، یافتن همین نشانه‌های کوچک، اگرچه دردناک بود، اما آرامشی در دل داشت؛ آرامش اینکه عزیزشان دیگر بی‌نشان نیست و جایی برای زیارت و نجوا دارد.
اما میان این همه بازگشت، هنوز یک جای خالی باقی مانده است؛ جای خالی ماکان.
ماکان هنوز نیامده است.
هنوز یک خانواده میان امید و دلتنگی روزها را سپری می‌کند. هنوز پدری چشم‌انتظار خبری است که شاید پایان‌بخش این چشم‌به‌راهی باشد و مادری که هر نشانی کوچک، برایش می‌تواند نوید بازگشت فرزندش باشد.
در میان ۶۲ قطعه تفحص‌شده از ۳۲ دانش‌آموز مینابی، نامی هست که هنوز در فهرست انتظار باقی مانده است؛ کودکی که دوستانش بازگشته‌اند، اما خودش هنوز راه خانه را پیدا نکرده است.
تصویر وداع خانواده‌های مینابی با اعضای باقی‌مانده فرزندانشان، تصویری نیست که به آسانی از ذهن پاک شود؛ پدری که آخرین بوسه را بر نشانی از جان خود می‌زند، مادری که با تمام وجود فرزندش را صدا می‌زند و شهری که در سکوت، همراه این اشک‌ها می‌گرید.
گاهی سخت‌ترین درد رفتن نیست؛ بی‌خبری است.
درد اینکه ندانی عزیزت کجاست، اینکه هر تماس تلفنی می‌تواند خبری باشد که ماه‌ها انتظارش را کشیده‌ای، اینکه میان امید و نگرانی معلق بمانی.
خانواده‌هایی که امروز پیکر و بقایای فرزندانشان را در آغوش گرفتند، اگرچه با داغی سنگین بدرقه کردند، اما به آرامشی رسیدند که از پایان انتظار می‌آید. اما برای خانواده ماکان، هنوز فصل انتظار تمام نشده است.
شجره طیبه میناب تنها یک نام در تاریخ نیست؛ روایتی است از کودکانی که قرار بود آینده را بسازند، اما خودشان بخشی از یک روایت تلخ شدند. روایتی که امروز با بازگشت بقایای پیکرها کامل‌تر شد، اما تا زمانی که ماکان به خانه بازنگردد، یک جمله همچنان ناتمام باقی می‌ماند:
همه برگشتند؛ جز ماکان.
شاید روزی خبر بازگشت او نیز برسد؛ روزی که دیگر هیچ پدری چشم به راه نماند و هیچ مادری با سؤال بی‌پاسخ، روزهایش را آغاز نکند.