کافی است چند دقیقه در شبکه‌های اجتماعی گشت بزنیم؛ لحن‌ها آشناست، شوخی‌ها تکراری، حرکت دست‌ها یکی، حتی خشم و شادی هم شبیه هم ابراز می‌شود. گویی الگویی نانوشته وجود دارد که کاربران، آگاه یا ناآگاه، خود را با آن هماهنگ می‌کنند. در این میان، «تقلید» دیگر یک رفتار حاشیه‌ای نیست؛ به یک فرهنگ غالب تبدیل شده است؛ فرهنگی که بی‌آنکه اعلام حضور کند، رفتار، زبان و حتی احساسات کاربران را شکل می‌دهد.

در گذشته، تقلید بیشتر در مد و پوشش دیده می‌شد؛ مدل لباس، نوع آرایش یا شیوه مصرف. امروز اما از نوع حرف زدن و راه رفتن تا شیوه فکر کردن، اعتراض کردن و حتی سوگواری، همه قابلیت کپی‌برداری پیدا کرده‌اند. شبکه‌های اجتماعی با سرعتی فراتر از تجربه زیسته انسان، این الگوها را تکثیر می‌کنند و به کاربر می‌آموزند که برای دیده شدن، باید شبیه دیگران باشد؛ شبیه آن‌هایی که پیش‌تر دیده شده‌اند و تأیید گرفته‌اند.

کاربر امروز، پیش از آنکه خودش باشد، «نسخه قابل انتشار» از خودش را می‌سازد. نسخه‌ای که با ذائقه عمومی هماهنگ است، خطر کمتری دارد و احتمال دیده شدنش بیشتر است. در این مسیر، فردیت آرام‌آرام عقب می‌نشیند و جای خود را به شباهت می‌دهد.

الگوریتم؛ موتور تولید شباهت

آنچه بیش از همه به این چرخه دامن می‌زند، الگوریتم‌ها هستند. الگوریتم‌ها نه ارزش فرهنگی می‌شناسند و نه اصالت؛ آن‌ها فقط عدد می‌فهمند: بازدید، لایک، اشتراک‌گذاری. محتواهایی که این اعداد را بالا می‌برند، به‌سرعت تبدیل به الگو می‌شوند؛ یک نوع شوخی خاص، یک مدل دیالوگ، یک فرم تصویر، یک موسیقی تکرارشونده یا حتی یک نوع اعتراض.

در چنین فضایی، الگوریتم عملاً به معلم نانوشته کاربران تبدیل می‌شود؛ معلمی که می‌گوید چه چیزی بگویی، چگونه بگویی و حتی چه زمانی سکوت کنی. کاربران یاد می‌گیرند اگر می‌خواهند دیده شوند، باید همان مسیر امتحان‌شده را تکرار کنند. خلاقیت جای خود را به امنیتِ شبیه بودن می‌دهد؛ امنیتی که بهایش، از دست دادن تفاوت است.

هزینه متفاوت بودن

در این فضا، متفاوت بودن پرهزینه است. محتوای متفاوت ممکن است دیده نشود، تمسخر شود یا با برچسب‌های مختلف به حاشیه رانده شود. تجربه بسیاری از کاربران نشان می‌دهد که شبکه‌های اجتماعی، چندان با تجربه‌های غیرقالبی مهربان نیستند. پس تقلید، نه الزاماً از سر تنبلی یا بی‌فکری، که گاه از سر عقلانیت رسانه‌ای انتخاب می‌شود؛ عقلانیتی که بقا در میدان شلوغ توجه را هدف گرفته است.

به بیان دیگر، کاربر میان «خود بودن» و «دیده شدن» ناچار به انتخاب می‌شود و اغلب، دیده شدن را برمی‌گزیند.

احساسات قالب‌بندی‌شده

فرهنگ تقلید محدود به سرگرمی نیست. حتی واکنش‌ها به اتفاقات اجتماعی و انسانی هم شکل الگویی به خود گرفته‌اند. نوع تسلیت گفتن، نوع همدردی، نوع اعتراض و حتی نوع سکوت. برای هر رویداد، بسته‌ای آماده از جملات، ایموجی‌ها، موسیقی‌ها و هشتگ‌ها وجود دارد. کاربران اغلب نمی‌پرسند «من چه حسی دارم؟» بلکه می‌پرسند «الان واکنش درست چیست؟»

در نتیجه، احساسات به قالب تبدیل می‌شوند و تجربه شخصی، جای خود را به تجربه جمعیِ تکرارشونده می‌دهد. اندوه، خشم و شادی، پیش از آنکه زیسته شوند، اجرا می‌شوند. شبکه‌های اجتماعی به‌جای بازتاب تنوع انسانی، ویترینی از رفتارهای هم‌شکل می‌سازند؛ ویترینی که در آن، تفاوت کمتر دیده می‌شود.

بلاگرها؛ مرجع‌های ناخواسته

در این میان، بلاگرها و اینفلوئنسرها نقش مهمی دارند. بسیاری از آن‌ها ناخواسته به مرجع تقلید فرهنگی تبدیل شده‌اند؛ از سبک زندگی و مصرف گرفته تا نوع نگاه به مسائل اجتماعی. آنچه در ابتدا روایت یک تجربه شخصی بوده، به‌مرور به نسخه‌ای عمومی بدل شده است.

فاصله میان «الهام گرفتن» و «تقلید کامل» آن‌قدر کم شده که گاهی از بین می‌رود. کاربران، بدون توجه به تفاوت‌های طبقاتی، جغرافیایی و فرهنگی، همان مسیرها را تکرار می‌کنند؛ از نوع تفریح گرفته تا نوع رنج کشیدن.

بازنشر به‌جای بازاندیشی

وقتی یک رفتار بارها بازنشر می‌شود، دیگر کسی نمی‌پرسد آیا با شرایط، فرهنگ و زندگی من هم‌خوان است یا نه؛ مهم این است که جواب داده و دیده شده. حتی زبان بدن، نوع شوخی، یا شیوه روایت درد و رنج هم قابل کپی می‌شود. گویی شبکه‌های اجتماعی، صحنه‌ای بزرگ برای اجرای نقش‌های تکراری هستند.

برخی معتقدند تقلید بخشی طبیعی از زیست رسانه‌ای است؛ هر نسلی در آغاز، تقلید می‌کند تا به زبان خودش برسد. همان‌طور که کودکان با تقلید حرف زدن را می‌آموزند، کاربران هم با تقلید، زبان شبکه‌های اجتماعی را یاد می‌گیرند. اما نگرانی اصلی آنجاست که این مرحله، گذرا نباشد و به وضعیت دائمی بدل شود.

وقتی تقلید مزمن می‌شود

در این وضعیت، تولید محتوا به بازتولید محتوا تنزل پیدا می‌کند و تفاوت‌ها به‌تدریج محو می‌شوند. فرهنگ تقلید، اگرچه دیده شدن را آسان‌تر می‌کند، اما در بلندمدت به فقر تنوع، سطحی‌شدن گفتگوها و تضعیف تفکر

انتقادی منجر می‌شود؛ جامعه‌ای که بیشتر «بازنشر» می‌کند تا «بازاندیشی».
شبکه‌های اجتماعی، به‌جای آنکه میدان گفتگو باشند، به میدان تأیید تبدیل می‌شوند؛ جایی که متفاوت فکر کردن، کمتر تشویق می‌شود.

راه نجات کجاست؟
شاید راه‌حل، نه در ترک شبکه‌های اجتماعی، که در بازگشت آگاهانه به تجربه فردی باشد؛ اینکه کاربر پیش از انتشار، از خودش بپرسد: این محتوا واقعاً از من می‌آید یا فقط بازتولید چیزی است که قبلاً جواب داده؟ شبکه‌های اجتماعی می‌توانند ابزار باشند، نه الگو. اما این انتخاب، آگاهانه و پرهزینه است.
در دنیایی که همه شبیه هم حرف می‌زنند، شاید متفاوت حرف زدن هنوز یک کنش فرهنگی باشد؛ کنشی آرام، کم‌سر و صدا و البته کم‌لایک‌تر، اما ضروری برای زنده ماندن فرهنگ.