امروز دوم اردیبهشت ماه است؛ ۵3 روز از آن صبحِ هولناک در میناب می‌گذرد. ۵3 روز است که برای خانواده «نصیری»، خورشید هر روز طلوع می‌کند اما روشنایی به خانه‌شان نمی‌آورد. از نهم اسفندماه ۱۴۰۴، زمانی که غرش موشک‌ها سکوت دبستان «شجره طیبه» را در هم شکست، نام یک کودک بیش از دیگران با واژه‌ای تلخ و غریب گره خورد: ماکان نصیری.

او اکنون تنها دانش‌آموزی است که در میان ۱۶۸ شهید آن حادثه، نامش به عنوان «جاویدالاثر» ثبت شده است؛ پسری که ۵۳ روز است نه در میان زندگان نشانه‌ای دارد و نه در میان خفتگانِ خاک.

هجوم به سمت ویرانه‌ها

ساعت از ۱۱:۴۵ صبح نهم اسفند گذشته بود که خبرِ اصابت موشک به مدرسه در شهر پیچید. پدر ماکان روایت می‌کند که در آن لحظات، زمین و زمان برایشان یکی شد. او و همسرش دست و پایشان را گم کرده بودند و تنها به یک چیز فکر می‌کردند: رسیدن به مدرسه.

اما ترافیکِ ناشی از وحشتِ عمومی، راه‌ها را بسته بود. آن‌ها ناچار شدند خودرو را در میان مسیر رها کنند و با پاهایی لرزان، بقیه راه را بدوند. وقتی به مقصد رسیدند، مدرسه‌ای در کار نبود؛ آنچه مقابل چشمانشان قرار داشت، فقط «خرابی، خرابی و خرابی» بود.

جست‌وجو در برزخِ هراس

در ساعت‌های نخست پس از فاجعه، پدر ماکان میان آوارها و گرد و غبار به دنبالِ کوچک‌ترین نشانی از پسرش می‌گشت. شایعاتی مبنی بر فرار برخی از کودکان به گوش می‌رسید. او با هراسی توصیف‌ناپذیر، از هر دانش‌آموزِ نیمه‌جانی که پیدا می‌کرد، سراغ ماکان را می‌گرفت: «ماکان را دیدید؟ چه کسی توانست فرار کند؟ کجا رفتند؟

اما پاسخ‌ها همه در میان هق‌هق گریه و شوکِ انفجار گم شده بود. هیچ‌کس ماکان را ندیده بود.

از همان شبِ اول، تلخ‌ترین مأموریت یک پدر آغاز شد: شناسایی پیکرها. او از ساعت ۱۱:۳۰ صبح روز حادثه تا ۲:۳۰ نیمه‌شب، میانِ کاورهای سیاه پیکر شهدا می‌گشت. این روند، ۵۲ روز است که ادامه دارد. او می‌گوید: «در این مدت، هر روز اگر حتی یک ناخن یا انگشت هم پیدا می‌کردند، من می‌رفتم تا ببینم متعلق به پسرم هست یا نه. ساختار مدرسه به گونه‌ای بود که طبقه اول به پسرها و طبقه دوم به دخترها اختصاص داشت. کلاس ماکان ۲۳ دانش‌آموز داشت که در آن روز شوم، ۴ نفر غایب بودند. ۱۹ نفر در کلاس حضور داشتند که هدف مستقیم حمله قرار گرفتند. از آن ۱۹ نفر، پیکر ۱۸ نفر شناسایی و به خانواده‌هایشان تحویل داده شد. ماکان، تنها دانش‌آموزی بود که صندلی‌اش در میان شهدا هم خالی ماند.

نکته مبهم اینجاست که در ساعت وقوع حادثه، بچه‌های کلاس ماکان زنگ ورزش داشتند و در حیاط بودند. اما از آنجایی که هیچ‌یک از معلمان و مربیان زنده نمانده‌اند، کسی نیست که شهادت بدهد در آن ثانیه سهمگین، ماکان در کدام نقطه از حیاط حضور داشته است.

 

نشانه‌ای که در سردخانه‌ها گم شد

پدر ماکان با دقتی جانکاه، تمام پیکرهای موجود در سردخانه‌ها را بررسی کرده است؛ چه آن‌هایی که قابل شناسایی بودند و چه آن‌هایی که تنها قطعاتی از یک پیکر بودند. او یک نشانه دقیق داشت: «پسرم یک نشانه مادرزادی داشت؛ پوست دستش حالت خاصی داشت، شبیه به پولک‌های ماهی.» او با همراهی برادر همسرش، وجب به وجبِ بقایای به‌جا مانده را جست‌وجو کردند تا شاید آن پوستِ پولک‌مانند را بیابند، اما جست‌وجوها بی‌فرجام ماند. حتی تست DNA هم که آخرین امید برای شناسایی بقایای انسانی بود، نتیجه‌ای در برنداشت و هیچ‌کدام از قطعاتِ یافت شده در سایت انفجار با کد ژنتیکی والدین ماکان مطابقت نکرد.

 

لنگه کفشی در میان شاخه‌های سوخته

روز ۳۸ام پس از حادثه، نقطه عطفی در این انتظارِ ۵۲ روزه بود. پدر ماکان پس از پیگیری‌های فراوان موفق شد وارد محوطه قرنطینه شده مدرسه شود. او به همراه برادر و برادر همسرش به سمت فضای سبزِ مجاور آبخوری و سرویس‌های بهداشتی رفت؛ جایی که چند درختِ نیم‌سوخته باقی مانده بود. در آنجا بود که برادر همسرش، یک لنگه کفش کوچک را از میان خاک بیرون کشید. این لنگه کفش متعلق به ماکان بود. در کنار آن، یک لنگه کفش زنانه و یک لنگه کفش متعلق به کودکی بزرگتر (حدود ۱۰ تا ۱۲ ساله) نیز پیدا شد. به درخواست خانواده، درختان آن ناحیه را بریدند و فضای سبز را کاملاً پاکسازی کردند تا شاید اثری از پیکر بیابند، اما به جز آن لنگه کفش، هیچ نشان دیگری یافت نشد.

 

انتظاری که پایان ندارد

اکنون 53 روز از آن واقعه می‌گذرد و ماکان نصیری همچنان «جاویدالاثر» است. پدر او در میانِ واقعیتی تلخ و امیدی غریب معلق مانده است. او می‌گوید: «هنوز منتظرم خودش بیاید؛ می‌گویم شاید آن روز از ترس از مدرسه فرار کرده و جایی در بیرون از این ویرانه‌ها باشد.» این تنها پناهگاهِ ذهنیِ خانواده‌ای است که ۵۲ روز است میان خانه و سردخانه در رفت‌وآمدند.

 

مظلومیتی در مقیاس 53 روز

ماکان نصیری، فراتر از یک نام، اکنون به نمادِ مظلومیتِ حادثه میناب تبدیل شده است. پسری که حتی زمینی برای آرام گرفتن پیکرش یافت نشد. لنگه کفشِ پیدا شده در محوطه مدرسه، تنها سندِ باقی‌مانده از حضور او در آن ثانیه سیاه است. او جاویدالاثری است که خاطره‌اش در میان نخلستان‌های میناب و در سکوتِ سنگینِ دبستان شجره طیبه، برای همیشه زنده خواهد ماند؛ کودکی که در غبارِ نهم اسفند فرو رفت و 53 روز است که شهر، سراغش را از بادها می‌گیرد.

اکنون، لنگه کفشِ خاکیِ ماکان در گوشه‌ای از خانه، به سنگ قبری بدل شده است که پیکری در آن نیست. 53 روز است که هر صدای دری، قلبِ پدر را تا گلوگاه می‌آورد؛ گویی منتظر است معجزه‌ای رخ دهد و پسری با نشانِ پولک‌های نقره‌ای بر دست، از میانِ غبارِ نهم اسفند بازگردد.

ماکان نصیری، تنها یک نام در سیاهه شهدای میناب نیست؛ او پرسشی بی‌پاسخ در آوارِ مدرسه‌ای است که هر وجب از خاکش، بوی معصومیتِ سوخته می‌دهد. جاویدالاثری که در سکوت، فریادِ مظلومیتِ تمامِ کودکانِ این سرزمین شده است.