به گزارش اختصاصی روزنامه دریای اندیشه ،خانه باید امنترین نقطه جهان باشد؛ جایی که کودک، بیدغدغه در آغوش مادر بخوابد، پدر با خیال آسوده از کار روزانه بازگردد و دیوارهای خانه، پناه خانواده باشند، نه آخرین شاهد زندگیشان. اما بامداد هشتم مرداد، در محله چاهتنگوی قشم، این حقیقت تلخ رنگ دیگری گرفت. خانهای که مأمن یک خانواده پنجنفره بود، در یک چشم بر هم زدن به تلی از آوار تبدیل شد؛ آواری که پدر، مادر و کودک دو ساله خانواده را برای همیشه در خود پنهان کرد و دو کودک دیگر را با زخمی ماندگار از زیر خاک و سنگ بیرون کشید.
در میان دود، خاک و فریاد، امدادگران نه به دنبال تجهیزات نظامی بودند و نه سنگری برای نبرد؛ آنان با دستهایی لرزان، اسباببازیهای یک کودک، لباسهای ساده یک خانواده و خاطراتی را از زیر آوار بیرون میکشیدند که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
این تصویر، تنها یک حادثه نیست؛ روایتی از شکستن امنیت خانهای است که هیچ سلاحی در آن وجود نداشت، جز لبخند کودکی که دیگر هرگز شنیده نخواهد شد.
قشم، جزیرهای که سالها با دریا، صیادی، گردشگری و زندگی آرام شناخته میشد، این بار با صدای انفجار از خواب بیدار شد. در کوچهای که تا دیروز صدای بازی کودکان میپیچید، سکوتی سنگین حاکم شد؛ سکوتی که از هر فریادی بلندتر است.
در هر جنگی، نخستین قربانی حقیقت است و تلخترین قربانی، غیرنظامیان. وقتی موشکی بر سقف یک خانه فرود میآید، دیگر سخن گفتن از محاسبات نظامی دشوار میشود؛ زیرا آنچه زیر آوار میماند، انسانهایی هستند که هیچ نقشی در میدان نبرد نداشتهاند.
حقوق بینالملل بشردوستانه نیز بر اصل حمایت از غیرنظامیان تأکید دارد و هدف قرار گرفتن مناطق مسکونی، همواره از حساسترین موضوعات در بررسیهای حقوقی جنگها بوده است.
آنچه این حادثه را دردناکتر میکند، سرنوشت دو کودک بازمانده است؛ کودکانی که در یک صبح تلخ، نهتنها خانه، بلکه پدر، مادر و برادر کوچک خود را از دست دادند.
شاید زخمهای جسمی آنان درمان شود، اما هیچ پزشکی نمیتواند جای خالی آغوش مادر یا دستهای پدر را درمان کند.
این حادثه فقط یک خبر برای آرشیو رسانهها نیست؛ زخمی است که بر حافظه مردم قشم باقی خواهد ماند. هر بار که نام چاهتنگو برده شود، بسیاری به یاد خانهای خواهند افتاد که قرار بود محل زندگی باشد، نه پایان زندگی است.
شاید بتوان خانههای ویران را دوباره ساخت و دیوارهای فرو ریخته را از نو بالا برد، اما هیچ معماری نمیتواند خانوادهای را که زیر آوار از هم پاشیده است، دوباره بنا کند.
نام قیصر جعفری، زهرا جعفری و کودک دو سالهشان سینا، برای مردم قشم تنها نام چند قربانی نیست؛ نمادی از بهایی است که غیرنظامیان در جنگها میپردازند.
شاید تنها یک پرسش باقی بماند؛ اگر خانهها دیگر امن نباشند، انسان برای یافتن امنیت به کجا باید پناه ببرد؟
وقتی سکوت، شریک آوار میشود
در جنگ، اولین قربانی حقیقت است؛ اما پیش از آن، انسان قربانی میشود. نه سرباز، نه فرمانده و نه سیاستمدار؛ بلکه مادری که کودکش را در آغوش گرفته، پدری که با هزار امید سقفی برای خانوادهاش ساخته و کودکی که هنوز معنای جنگ را نمیداند.
در قشم، خانهای که باید مأمن آرامش میبود، در میان انفجار و آوار فرو ریخت. سه عضو یک خانواده، پدر، مادر و کودک خردسالشان، جان خود را از دست دادند و دو کودک دیگر، با چشمانی که تا پایان عمر تصویر آن صبح تلخ را فراموش نخواهند کرد، زنده ماندند؛ زنده، اما با زخمی که هیچ پزشکی توان درمان آن را ندارد.
جنگ زمانی از انسانیت فاصله میگیرد که مرز میان میدان نبرد و خانههای مردم عادی از بین برود. وقتی اتاق خواب یک کودک به نقطه اصابت تبدیل میشود، دیگر سخن گفتن از پیروزی یا شکست، معنای خود را از دست میدهد.
آنچه باقی میماند، تنها آوار است؛ آواری بر خانهها، بر قلب خانوادهها و بر وجدان بشریت است.
حقوق بینالملل بشردوستانه، از جمله کنوانسیونهای ژنو، بر اصل حمایت از غیرنظامیان تأکید دارد و حفاظت از جان کسانی که نقشی در درگیریها ندارند، یکی از بنیادیترین اصول حقوق جنگ است.
هر حادثهای که به کشته شدن غیرنظامیان منجر شود، شایسته بررسی مستقل، شفاف و پاسخگویی است.
تاریخ، قدرت نظامی کشورها را به خاطر نمیسپارد؛ تاریخ، نام کودکانی را به یاد میآورد که قربانی جنگ شدند. تاریخ، خانههای ویران را ثبت میکند و اشک مادرانی را که دیگر فرزندانشان را در آغوش نگرفتند.
امروز، پرسش تنها این نیست که چه کسی شلیک کرد؛ پرسش این است که آیا وجدان جهانی، صدای خانوادههایی را که زیر آوار خاموش شدند، خواهد شنید؟ آیا نهادهای بینالمللی، سازمانهای حقوق بشری و همه کسانی که مدافع جان غیرنظامیان هستند، این رنج را با همان حساسیتی خواهند دید که جان هر انسان دیگری را میبینند؟
اگر جان انسانها ارزش برابر دارد، این اصل نباید به مرزها،
ملیتها یا معادلات سیاسی وابسته باشد. خون یک کودک، در هر نقطهای از جهان که بر زمین ریخته شود، باید وجدان بشریت را به یک اندازه به درد آورد.
قشم امروز فقط داغدار یک خانواده نیست؛ قشم، آینهای است که از جهان میپرسد: اگر خانهها دیگر امن نباشند، آخرین پناه انسان کجاست؟
وقتی کودک، آمار جنگ میشود
جنگها همیشه با اعداد روایت میشوند؛ تعداد موشکها، تعداد حملات، میزان خسارت و شمار کشتهها. اما پشت هر عدد، زندگی انسانی نهفته است که دیگر تکرار نمیشود.
«سه شهید از یک خانواده» شاید تنها یک جمله در تیتر خبر باشد، اما پشت همین سه کلمه، سفرهای است که دیگر پهن نخواهد شد، اتاقی که دیگر چراغش روشن نمیشود و اسباببازیهایی که صاحبشان هرگز برای برداشتنشان بازنمیگردد.
تاریخ بارها ثابت کرده است که هیچ جنگی با ویران کردن خانههای مردم عادی، به صلح ختم نشده است. خانهها را میتوان دوباره ساخت، اما کودکی را که برای همیشه از آغوش مادر جدا شده، هیچ قدرتی به زندگی بازنمیگرداند.
شاید سالها بعد، کسی نام عملیاتها و معادلات سیاسی را به یاد نیاورد، اما تصویر خانهای که زیر آوار خاموش شد و خانوادهای که دیگر دور یک سفره جمع نخواهد شد، در حافظه مردم باقی خواهد ماند.
سؤال همچنان پابرجاست؛ آیا جان غیرنظامیان، فارغ از ملیت و جغرافیا، برای وجدان جهان ارزشی برابر دارد؟ اگر پاسخ مثبت است، سکوت در برابر رنج آنان نیز نیازمند پاسخ است.
نامهای که هیچوقت نوشته نشد
کودک دو ساله قشمی هنوز نوشتن بلد نبود. شاید اگر زنده میماند، چند سال دیگر اولین نقاشیاش را برای پدر و مادرش میکشید؛ خانهای با سقف قرمز، خورشیدی در گوشه آسمان و سه آدم که دست در دست هم ایستادهاند.
اما حالا نه آن خانه مانده است، نه آن دستها.
جنگ، فقط جان انسانها را نمیگیرد؛ آینده را میگیرد. رؤیاهایی را میگیرد که هنوز فرصت متولد شدن پیدا نکردهاند. دفتر مشقی را میبندد که هنوز صفحه اولش سفید است و قصهای را ناتمام میگذارد که تازه قرار بود آغاز شود.
شاید سالها بعد، از این روز تنها چند خط در کتابهای تاریخ باقی بماند، اما برای دو کودکی که از آن خانه زنده بیرون آمدند، تاریخ هر روز تکرار خواهد شد؛ هر صبح با جای خالی پدر، هر شب با نبودن مادر و هر بار که از کنار خانهای سالم عبور کنند، به یاد خواهند آورد که روزی خانه آنها نیز همینقدر امن به نظر میرسید.
جنگها روزی تمام میشوند؛ اما کودکیهایی که زیر آوار جا میمانند، هیچوقت به پایان نمیرسند.